تبليغاتX
هيچ كس............!

هيچ كس............!

دیگر دوست نخواهم داشت............!

آمدنت بوي تلخ دوري مي دهد

چه زود گذشت شب ميلادم

شبي كه از ته دل تورا آرزو كردم

حال با توهستم تو در شب ميلادت

 شب بودنت چه كسي را آرزو كردي ؟

 آرزوي من....

و ديگر نميدانم

بالاتر از آب و آتشي كه به آن زدم

 چه بايد ميكردم تا تومحال نمي شدي

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم خرداد 1390ساعت 23:9 توسط مینا| |

امروز روز تولدم بود روزه اومدنم به این دنیا

 

خدایا مرسی که اینقدر خوشبختم

 

مرسی که هر چیز خواستم بهم دادی

 

دوسط دارم خدای من

 

از این به بعدم تنهام نذار

 

بنده ای که خیلی دوسط داره

 

مینا

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم بهمن 1389ساعت 20:0 توسط مینا| |

 

يكي بود يكي نبود

 

يكي موند يكي نموند

 

يكي رفت يكي نرفت

 

يكي بخشيد يكي.........

 

همهيشه قرار دنيا اينه

 

 تا وقتي كسي رو داري قدرشو نداري  وقتي قدرشو داري نداريش

 

زندگي همينه هميشه همين بوده اماتو اين يكي بود يكي نبودا

 

يكي هست كه بودنش دنيايي مي ارزه

 

كسي كه بهت فرصت ميده تا دوباره بودن احساس كني

 

كسي كه يادت مياره اون كه رفت و هنوز تو خاطر هست

 

واسه چي اومد چي شد كه رفت

 

كاش تو اين يكي بود يكي نبود يادمون نره كي بوديم و كي هستيم

 

 قلب ها شكست  احساس ها چال شد  ادم ها عوض شدن

 

 سعي كنيم ببخشيم فراموش كنيم و عوض بشيم

 

و مطمعن باشيم كه خداي يكي بود و يكي نبود

 

 هميشه هست و كمك مي كنه تا يه زندگي جديد شروع كنيم

 

پس به اميد روزهاي روشن

 

 

 

نوشته شده در جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 14:47 توسط مینا| |

خیلی حقیر بود

 

خیلی حقیره

 

حقیر تر از اونیکه فکرشو کنی

 

نوشته شده در یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت 12:5 توسط مینا| |

بعد از مدتها قلم دست ميگيرم و مينويسم حرفاي دلم زياد شده

 

 با كاغذ سفيد درد دل  مي كنم تا دلم سبك بشه

 

يه روزي اتفاقي افتاد كه كاش ..........

 

 اتفاقي كه باعث شد

 

 بهترين روزاي  عمرم رو باكس زندگي كنم كه.........................

 

تجربه اي كه از هر تلخي تلخ تر بود اثر اين تلخي قلبي بود كه سنگ

 سنگ...................

روزهاي تلخ و شيرين!

 

تلخ و زجر اور.......................   

 

شيرين درد ناك................

 

 محبتي كه  قدرشو ندونست

 

قلب بزرگ و مهربون

 

 دستهاي كوچيك بخشنده

 

اما چه فايده كسي قدر محبت بي دريقش و ندونست

 

دستهاي كوچيكي كه نمك نداشت

 

و چشماي كه هميشه خيس بود       

   

دلم سنگ

 

 دلم واسه هيشكي تنگ نميشه

 

هيچ كس

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 11:9 توسط مینا| |

ارزش 

          نداشت

                   .......................!

نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 11:48 توسط مینا| |

 

سال نو شد ! بهار آمد وزمين سخاوت  آموخت!

 

وما هنوز از جسم دور و از روح نزديكيم !وهيچكس نميداند كه چقدر من شده اي

و من  چقدر از تو سرشارم!

 

در اين بهار تازه سكوت را مي شكنم و فرياد ميزنم: ، من پر از شوق وجود اويم!

 

همه رخت نو بر تن ميكنند ومن آرام دلم را مي تكانم تا آب درون دلت تكان نخورد!

 

غصه ها را دور ريختم! دلخوري را به نان خشكي دادم ، بارش سنگين شد  !

 

يا مقلب القلوب................. ميخوانيم سال نو ميشود

 

بوسگاهت را روي ستاره طلائي كوچكم ميبوسم !

 

 قطره اي اشك گونه ام را تر ميكند را به يمن پاكي  پاك نكردم تا وجودم را جلا دهد !

 

سال نو را تبريك ميگويي جملاتت بوي نو ميدهند بوي تازگي !

 

پس تازه تر دوستت دارم !با طراوت من!

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه دهم فروردین 1388ساعت 12:59 توسط مینا| |

چشمانم را بسته است از دنیا بیزارم

 

از سر در گمی درونم می ترسم

 

چه کنم ؟چرا کسی مرا یاری نمی کند

 

چه بر سرم می آید با این همه درد

 

  برای خودم نگرانم..........!

 

 

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت 13:54 توسط مینا| |

تو رفته ای که بیایی و من هنوز منتظرم..........................!

 

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 16:58 توسط مینا| |

نميدانم چند روز است رفته اي..........!

نميدانم چند روز پير شد ه ام ...........!

ميگويي : "چند روز ديگر مي آيم"

نميدانم اين چند روز كي تمام مي شود................!

تقويم با من قهر كرده......!

زيرا حسابش با من جور نيست..............!

به حساب من سالهاست رفته اي...........!

 و به حساب او چند ماه.........!

عقربه ها اعتصاب كرده اند.........!

 زيرا ثانيه را ساعتي ميشمارم............!

لبخند از من روي بر ميگرداند.........!

مدتهاست با او همراه نمي شوم.......!

 با اشك لحظه هاي رفتنت  را مي شمارم...........!

تو سالهاست رفته اي..............!

 

نوشته شده در چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت 19:29 توسط مینا| |

تازگی هاحسود شده ام..............!

 

من به هوایی که به جای من از تو پرو خالی میشود حسادت میکنم...........!

 

و به لباسی که به جای من با تنت کنار می آید ................!

 

و  آینه ایی که به جایی من تورا نگاه کند................!

 

 عطری که به جای من تو را استشمام میکند..................!

 

  بالشی که به جای من در آغوش میگیری..................!

 

وقلبم که هم خانه دلت شده.................!

 

تازگی ها حسود شد ه ام........!

 

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت 13:10 توسط مینا| |

دلم برای کسی تنگ نشده...................!

 

دلم برای خودم تنگ شده که با خودت بردی...............!

 

دلم برای گدازهایی وجودت  لک زده...................!

 

هوای قلبم زیر صفر است...................!

 

من از خودم تهی شدم...............!

 

حرم نفسهایت را برایم بفرست............!

 

من سردم است..............!

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387ساعت 16:34 توسط مینا| |

سکوت خواهم کرد...............!

به سوگ بستن پرهای هم پرواز سکوت خواهم کرد....................!

زیرا که در نهایت سکوت در قفس افتاد.................!

صدایم مرثیه درد است..........!

 در سکوت به انتظار می مانم.................!

 هم پرواز در قفس است .................!

پنجره راببند..................!

 

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 17:57 توسط مینا| |

سكوتم را نا شنيده بگير................!

 

تا صداي ضربان دوست داشتنم را حس كني..............!

 

سكوت را ترجمه كن ، من تمام حرفهايم را جا گذاشته ام........!

 

 

نوشته شده در سه شنبه سی ام مهر 1387ساعت 10:39 توسط مینا| |

چه بر سر احساسم آمده؟

 

که دیگر تورا حس نمیکنم

 

که دیگر فرق بین بد و خوب را نمی فهمم

 

گمانم به بیماری قرن دچار شده ام

 

دل مردگی........................!

 

دلم دارد میمیرد و هیچ کس برایش دل نمی سوزاند

 

دلم در حال مرگ است

 

و تو نیز آنقدر در  آینده مغروقی که نمی بینی نمی فهمی

 

من اکنون در حال مرگم

 

شاید هیچ گاه هیچ گاه از تو کمک نخواهم

 

وقتی خودم برای کمک به تو ناتوانم

 

چه کسی دلش به حال من میسوزد

 

و من همچنان نگران تو هستم.....!

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت 13:4 توسط مینا| |

درهجوم ثانیه های بدون تو با تو بودن را همچون حسی غریب

 

 با من همراه است

 

گویی در زمان حرکت می کنی و لحظه لحظه در کنار من هستی

 

گاهی حرم تنت را روی تن خود حس میکنم

 

و طعم لبهایت به لبانم جان میدهد

 

وتورا از دورها احساس میکنم

 

شاید تونیز حس کنی که دخترکی در همسایگی

 

شهر بزرگت دلش برایت تنگ می شود وقتی تو در کنارش نیستی

 

دخترکی که دغدغه های ذهنش از بی شمار گذشته است

 

دخترک چه تنهاست زمانی که هیچ کس برای راهی تاریک

 

فانوسش را به او قرض نمیدهد

 

و زمانی که در چاه افتاد همه فانوس به دست می آیند

 

تا ژرفای چاه را ببینند

 

کاش یک قدم قبل از چاه فانوس داشت

 

کاش میدانستند که فانوس ندارد و راهش تاریک است

 

و چه عبث انتظار دارند که در چاه نیفتد

 

وهیچ کس نمی داند دخترک چه تنهاست

 

 در میان لحظه های تاریک بدون تو

 

و شانه هایش برای تحمل این دغدغه ها بسیار ظریف

 

وپاهایش بسار خسته است

 

وبسار تنهاست دخترکی که من نام دارد

 

نوشته شده در چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 11:17 توسط مینا| |

و سکوت ای آشنایی دیرین من..........!

 

باز هم منو تو واین پیوند ناگسستنی.........!

 

وباز هم پناه لحظه های من تو هستی سکوت بی نهایت من.............!

 

هر گاه شکی شکستم...........!

 

میخواهم يمن حضور يك  نفر ما را بشکند

 

 همان که زیره آوار دوست داشتنش خرد شدم..........!

 

و دیگران سکوت............!

 

 وسکوت......!

 

وسکوت.......!

 

تا امروز خودم رو برای کسانی که اسم دوست رو به دوش میکشیدند

می شکستم

 

تا نشکنند اما امروز فهمیدم

 

 هیچ کس ارزش شکستن ندارد حتی عزیز ترین آدم

 

می خواهم از همه چیز فاصله بگیرم از گذشته بگذرم............!

 

از کسانی که باعث آزارم می شوند ..........!

 

میخواهم کمي به فکر خودم، دلم و صاحب دلم باشم.............!

 

پس به نام سکوت سلام ...................!

 

نوشته شده در یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 17:8 توسط مینا| |

وقتي دلت پره و با هيچ كس نميتوني درد و دل كني!

 

وقتي همه ازت توقع دارند ولي

 

تو از هيچ كس نبايد توقع داشته باشي!

 

وقتي تنهاي تنهاييي و حتي نتوني

 

حرف دلت رو به كسي كه دوسش داري بزني!

 

واي خدايا به كي بگم خسته خستم

 

هيچ كس نمي دونه چه فشاري رو روي تن خستم تحمل ميكنم

 

اندازه تمام درداي دنيا پرم

 

كاش يكي منو مي فهميد

 

كاش اندازه توقعي كه از من دارند به نيازام توجه ميكردند

 

كاش منم ميتونستم متوقع باشم

 

كاش منم ......................

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 12:47 توسط مینا| |

 راستی خوبه

 خوشبختی میاره

 واسه مینا نا جوره

 چوب راستی شو می خوره

و به خاطر روراستی تنهاست

تنهای تنهای تنها خدایا کمکم کن 

 دارم دیونه میشم نمیدونم باید چیکار کنم

تقاص خردشدنم رو پودر شدنم رو از کی بگیرم؟

خسته ام خیلی خستم دارم دیونه میشم دارم میترکم

به کی بگم.....!؟دردم رو به کی بگم به دارم چی میکشم

وقتی عشق آدم نخواد بشنوه با ید چی کار کرد 

داغون تر از داغونم بی نهایت بی نهایت

تا همیشه  همیشه سکوت میکنم

دل بشکنم وغرورم رو له کنم

و تا همیشه سکوت

و ...........

 

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 10:25 توسط مینا| |

كلمات رو گم كرده ام..........!

  واژه از من فرار ميكند .....!

 هيچ راه گريزي نيست.....!

 خودم را نمي فهمم...!

تورا نيز...!

و....

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 12:42 توسط مینا| |

 

گاه و بیگاه یه لبخند نثار زندگی میكنم تا فكر نكنه بریدم

،خسته شدم

 

گاه و بیگاه به تموم خاطراتم سر میزنم تا یه موقع یادم نره

كی بودم و كی هستم

 

گاه و بیگاه چشمام رو میبندم وبی تو بودن رو تصور میكنم

 تا یادم نره بدون تو هیچم

 

گاه و بیگاه بدترین حالت ممكن رو تصور میكنم

 تا یادم نره چقدر خدا دوسم داره

 

گا ه و بیگاه به تنهایی فكر میكنم

تا یادم نره خدای مهربون همیشه پیش منه

 

گا ه و بیگاه ...............!

 

نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت 11:32 توسط مینا| |

برايت ويرانترين آواز تنهايي را سر ميدهم

اوج حس غمناكي صدا در كلماتم

بشناس آن زمان  براي آمدنت بهانه مي آوري

ومن تنها به اشكهايم پناه مي آورم       

من دلم برايت يك ذره ميشود

و تو تاب لرزش صدای اشکهایم را نداری

ومن از اشک هم محروم شذم

تو بگو بی تو بودن را به که پناه آورم

بی پناه ترین من..........!

 

نوشته شده در چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 18:37 توسط مینا| |

چشماشو بسته بود راحت.

 درست مثل بچه ها ميخوابه

چقدر دلم ميخواست بوسش كنم نازش كنم اما  ترسيدم  بيداربشه

اون زمان دعا كردم كاش هيچوقت صبح نشه

و من بتونم همچنان نگاش كنم

نميخواستم بخوابم تا يه لحظه اين صحنه قشنگ رو از دست بدم

به زور چشمام رو باز نگه داشتم

تا حالا ديدن صحنه خواب هيچ كس واسم اينقدر زيبا نبود

چقدر معصوم بود مثل فرشته ها

كاش ميشد تا ابد بوسه بارونت كنم

 کاش..............!

 

نوشته شده در شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 19:48 توسط مینا| |

امروز خاکستریم ...............!

 

درست رنگ مدادی که باهاش واست  مینویسم

 

از دنیایی که همه آدم هاش با چشم های رنگی و غیر رنگی دنیا رو سیاه سیاه  می بینند

 

از امروز میخوام خاکستری باشم رنگ مدادی که باهاش واسه  تو مینویسم

 

رنگ روزهای بدون تو

 

رنگ انتظار

 

رنگ ...

 

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 10:53 توسط مینا| |

از تكرار روزهاي بدون تو بيزارم

 

از التهاب چشمهايم

وقتي به جاي خواب شبانه اشك مهمانشان ميكنم بيزارم

 

نمي داني براي عبور از هر ثانيه هزار بار ميميرم

 

از عبور کردن از لحظه های دون تو بیزارم

 

از پنهان كردن غم در پشت نقابي از لبخند بيزارم

 

ازمشغله هاي روزانه كه تو را از من ميگيرند بيزارم

 

از تنهايي جان فرسايي كه مهمان روحت شده بيزارم

 

از خودم كه نمي توانم شادي به تو هديه كنم بيزارم

 

از بيزاري  درونم که روحم را می آزارد  بيزارتر از بيزارم

 

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت 18:59 توسط مینا| |

کیلومترها از هم دوریم

خیلی وقته که از تلاقی نفس هامون میگذره

هنوزم حس عجیبی که تو بغل تو دارم رو نمی شناسم

 و باز سعی میکنم ریتم نا منظم نفس هام آرامشت رو بهم نزنه

و باز سعی میکنم

از ریزش اشک در مقابل این همه عظمت جلو گیری کنم

عظمت وجود تو در کنار من

هنوزم نمیتونم با کلمات توصیفش کنم

 هنوزم به اینجا که میرسم دستم میلرزه و مغزم از کلمات تهی میشه

و این منو بی اندازه  سر در گم میکنه

 

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 12:57 توسط مینا| |

امروز بی حوصله بودی

حتی حالم هم نپرسیدی!!!!

ومن نا امیدانه واسه شاد کردنت و جبران گذشته تلاش می کردم!!!

تن صدات وقتی غمگینی وجودم رو اتیش میزنه !!!

وقتی ناراحتی زمین و زمون رو بهانه میکنی !!!

از تلخی کلماتت زندگی واسم غیر قابل تحمل میشه!!!

 ومن امیدوار به تمام شدن این سختی ها !!!

با تمام تلخی . سر درگمی . و................ می جنگم!!!

 

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 20:20 توسط مینا| |

سلام :

امروز سر در گم تر از همیشه ام آخه یه چزی رو گم کردم!

می پرسی چی؟

من خودم رو و تو رو گم کردم !

تو در وجودم بودی و هر دو رو همزمان گم کردم !

شاید .............................!

امروز توی خیابونا راه میرفتم !

 وقتی توی میدون نقش جهان قدم میزدم

انگار مینا رو می دیدم تمام خاطرات با تو و بی تو و زنده شد

تازگی ها کلمات هم واسم ناز میکنن

به قول یه بنده خدا

وقتی افتادی به ناز کشی باید ناز اشکتم بکشی!

به بهونه خرید چند تکه وسیله تمام اصفهان رو گشتم

یه جورایی مسیری که باهم میرفتیم رو مرور کردم

هیچ فکرش رو نمیکردم که روزی حوصله حرف زدن باهات رو نداشته باشم

ای جوری مثل اینکه دارم باهات حرف میزنم!

تو خیلی نوشته از من داری !

این یکی خیلی به دلم نشسته!

نمی خوام بنویسم !حرف بزنم !راه برم !بخوابم! میخوام فکر کنم !

به خودم!

خیلی وقته ازش غافلم !

می خوام یکم به خودم برسم و به فکر مینای کوچیک خودم باشم

انگار تمام حرف های دنیا رو ازم دزدیدند!

موجودی کلام بانک ذهنم خالیه خالیه!

اینم ته موندشه!

دیگه هیچ چیز نمی تونم بنویسم !!!

نوشته شده در یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 12:33 توسط مینا| |

يكي بود يكي نبود يكي گم شد يكي پيدا شد

 

 من خودم رو تو گدازه هاي به ظاهر سرد وجودت گم كردم

 

ودرونم تورو پيدا كردم

 

دوري ، دل تنگي ، مسئوليت و........... خسته ات كرده

 

حسم اونقدر بزرگ شداه كه توي كلمات جا نميشن

 

واسه حرف زدن با تو كلمات رو گم ميكنم

 

اونوقت مجبور ميشم به تكرار رو بيارم

 

و ازتو تكرار بيزاري.............!

 

و حالا چند وقتيه زود تر از زود دلم واسه صدات تنگ ميشه

 

يه ديونه

 

ميناي خود خودت

نوشته شده در پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 12:45 توسط مینا| |

یه خستگی عمیق همه وجودم رو فرا گرفته

ماه هاست که واسه سر پا نگهداشتن یه رابطه جنگیده

و اون رو با چنگ دندون حفظ کرده

از رابطه خسته نیست از جنگیدن خسته است

نیاز داره یکی  بهش اطمینان بده

 که هیچ چیز رابطه اون رو تحت شعاع قرار نمیده

كاش ميشد رها شد از بند هرچي مسئوليت حتي واسه چند روز

به دنبال ارامشم يه تكيه گاه كه بهش تكيه كنم

فقط مي خوام بخوابم راحت بي دغدغه

 

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 12:51 توسط مینا| |

Design By : Mihantheme